گچ سفید، همان فشنگ است

نویسنده: زهره ترابی
بچه‌های رشته‌ها‌ی ریاضی و تجربی، آخرهای کتاب فارسی سوم دبیرستان، درسی دارند به اسم «بوی جوی مولیان»؛ این درس بخشی است از کتاب «بخارای من، ایل من» نوشته‌ی «محمد بهمن‌بیگی» که در آن ماجرای زندگی‌اش را تعریف می‌کند...
 بچه‌های رشته‌ها‌ی ریاضی و تجربی، آخرهای کتاب فارسی سوم دبیرستان، درسی دارند به اسم «بوی جوی مولیان»؛ این درس بخشی است از کتاب «بخارای من، ایل من» نوشته‌ی «محمد بهمن‌بیگی» که در آن ماجرای زندگی‌اش را تعریف می‌کند. همان یک درس کافی است که آدم اسم کتاب و نویسنده‌اش را یک گوشه بنویسد که بعد از کنکور برود سراغ خواندن اصل کتاب، ببیند حرف حساب کتاب چیست و نویسنده‌اش چه کسی است. خود کتاب درسی البته کمی در مورد آن نوشته، اما توضیحات بخش اعلام و تاریخ ادبیات برای معرفی شخصیتی مانند بهمن‌بیگی کم و کوتاه است. به خاطر همین هم او آن طور که باید و شاید بین ما شناخته‌شده نیست؛ کسی که پدر آموزش عشایری است و یک تنه کاری را شروع کرد و سر و سامان داد که خیلی‌ها فکر می‌کردند امکان‌پذیر نیست.

«من در یك چادر سیاه به دنیا آمدم. هنگامی كه به دنیا آمدم و معلوم شد كه پسرم و دختر نیستم، پدرم تیر تفنگ به هوا انداخت. من زندگانی را در چادر با تیر تفنگ و شیهه‌ی‌ اسب آغاز كردم. در چهارسالگی پشت قاش زین نشستم. چیزی نگذشت كه تفنگ خفیف به دستم دادند...



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code