چرا جك مجبور شد از لوبیای سحرآمیز بالا برود؟

نویسنده: سید احسان عمادی
خلاصه‌ی داستان (برگرفته از سایت ویکی‌پدیا): جک نوجوانی است که با مادرش زندگی می‌کند و از دار دنیا فقط یک گاو شیرده دارند...
خلاصه‌ی داستان (برگرفته از سایت ویکی‌پدیا): جک نوجوانی است که با مادرش زندگی می‌کند و از دار دنیا فقط یک گاو شیرده دارند. وقتی شیر گاو خشک می‌شود، مادرش از او می‌خواهد که گاو را به بازار برده و بفروشد. جک در بازار، گاو را در ازای چند دانه لوبیای سحرآمیز به پیرمردی می‌فروشد. مادر جک که از این موضوع عصبانی شده، لوبیاها را به بیرون پرت می‌کند. صبح فردا جک از ساقه‌ی لوبیاهایی که رشد کرده و سر به فلک کشیده‌اند، بالا می‌رود و وارد قصر غولی می‌شود. او کیسه‌ای از سکه‌های طلا، مرغ تخم‌طلا و چنگ طلا را می‌دزدد و پا به فرار می‌گذارد. غول که از ماجرا خبردار شده به تعقیب او می‌پردازد ولی جک با تبر، ساقه‌ی لوبیا را قطع می‌کند و غول کشته می‌شود.

1.‌‌ چرا شیر گاو خشک شده بود؟
داستان «جک و لوبیای سحرآمیز»، یک افسانه‌ی انگلیسی است که قدیمی‌ترین نسخه‌ی موجود آن، در اوایل قرن نوزدهم چاپ شده. یعنی هم‌زمان با دوران سلطنت ملکه ویکتوریا، که بریتانیا با سیاست‌های ریاضت اقتصادی دست و پنجه نرم می‌کرد و کارشناسان آینده‌ی روشنی را برای دامپروری این کشور متصور نبودند و جنون گاوی محتوم به نظر می‌رسید. ظاهرا یک سال بازرسان وزارت کشاورزی دستگاه سلطنتی، به منزل جک آمدند و از مادرش پرسیدند: «خب، به گاوتون چی می‌دید بخوره؟» مادر در جواب گفت: «کیسه‌ی نایلونی، مقوای پاره، پاکت سیگار، پلاستیک مستعمل...» آن‌ها با چشمان گرد شده از تعجب گفتند: «چی؟» و هزار پاوند استرلینگ جریمه‌اش کردند. سال بعد دوباره آمدند و همین سوال را پرسیدند. مادر بی‌نوا جواب داد: «سوسیس، همبرگر، ژامبون سوخاری، چیزبرگر با قارچ...» باز گفتند: «چی؟» و دوهزار پاوند استرلینگ جریمه‌اش کردند. سال سوم که آمدند برای تحقیقات میدانی، این بار مادر طفلکی گفت: «بابا ما هر چی که می‌دیم شما جریمه می‌کنید؛ الان صبح به صبح بهش یه شیلینگ می‌دیم، خودش هر چی دوست داره می‌ره می‌خره.» طبعا با این روش تعمیر و نگهداری گاو، همین که فقط شیرش خشک شده، جای شکر و شادی دارد...



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code