پایین، پایین، پایین‌تر

نویسنده:
یکی از روزهای تابستان، حوالی ظهر با «آتنا» (Athena) تماس گرفتم. دختر سیزده ساله‌ای که در«هوستون» (Houston) ایالت تگزاس زندگی می‌کند...
یکی از روزهای تابستان، حوالی ظهر با «آتنا» (Athena) تماس گرفتم. دختر سیزده ساله‌ای که در«هوستون» (Houston) ایالت تگزاس زندگی می‌کند. وقتی آتنا به گوشی‌اش جواب داد (این دختر از سن یازده سالگی آی‌فون دارد) به نظر می‌رسید تازه از خواب بیدار شده است. درباره‌ی موسیقی‌ها و برنامه‌های تلویزیونی مورد علاقه‌اش حرف زدیم و از او پرسیدم ترجیح می‌دهد همراه با دوستانش چه کاری انجام بدهد. پاسخ داد:«فروشگاه رفتن». پرسیدم: «پدر و مادرتان شما را آن‌جا پیاده می‌کنند؟» و روزهای مدرسه‌ای بودنم را در دهه‌ی ۱۹۸۰ (۱۳۶۰) به یاد آوردم که می‌توانستم چند ساعتی را بدون حضور پدر و مادرم، همراه با دوستانم خرید کنم و خوشحال باشم. آتنا جواب داد: «نه، با خانواده می‌روم. با مادر و برادرهایم می‌رویم آن‌جا و پشت سرشان حرکت می‌کنیم. کافی است به مادرم بگویم کجا می‌رویم و هر ۳۰ دقیقه یا یک ساعت باید از خودم خبر بدهم».
این فروشگاه رفتن‌ها متداول نیست و تقریبا ماهی یک بار اتفاق می‌افتد. آتنا و دوستانش بیشتر زمان با هم بودنشان را از طریق گوشی‌هایشان و بدون هیچ‌گونه نظارتی می‌گذرانند. بر خلاف نوجوانان نسل من که گاهی اوقات از طریق تلفن ثابت با هم حرف می‌زدند و غیبت می‌کردند، نوجوانان امروزی از طریق «اسنپ‌چت» (Snapchat) با هم حرف می‌زنند. اپلیکیشنی موبایلی که به کاربرانش اجازه می‌دهد برای هم عکس‌ها و ویدئوهایی بفرستند که به سرعت پاک می‌شوند. این نوجوان‌ها دقت می‌کنند که «اسنپ‌استریک»هایشان(Snapstreaks)را حفظ کنند. (اسنپ‌استریک آی‌کونی است که تعداد روزهای متوالی اسنپ‌چت کردن با دوستانشان را نشان می‌دهد.) گاهی هم اسکرین‌شات‌هایی از عکس‌های مسخره‌ی دوستانشان می‌گیرند و نگه می‌دارند. آتنا می‌گوید:«این اسکرین‌شات‌ها حق‌السکوت‌های خوبی هستند». (از آن‌جا که این دختر سن‌وسال کمی دارد، از نام واقعی‌اش استفاده نمی‌کنم.) به گفته‌ی خودش بیشتر روزهای تابستان را در اتاق خودش و همراه با گوشی تلفنش گذرانده است. «ما این امکان را نداشته‌ایم که زندگی بدون آی‌فون و آی‌پد را تجربه کنیم. فکر می‌کنم ما گوشی‌هایمان را بیشتر از آدم‌های واقعی دوست داریم.»
۲۵ سال است که روی تفاوت‌های نسل‌ها مطالعه می‌کنم. یعنی از زمانی که ۲۲ سال داشتم و تازه دانشجوی مقطع دکترای روان‌شناسی شده بودم...

منبع: نشریه‌ی آتلانتیك
‌ترجمه: حسین رحمانی



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code