در ستایش بی‌فاید‌گی علم

نویسنده: عطا کالیراد/ پژوهشگر حوزه‌ی زیست‌شناسی تکاملی
چندی پیش در حین تناول شام در جلسه‌ای نیمه‌رسمی، ناگهان شخص به ظاهر موجهی که در سمت راستم مستقر بود، بدون هیچ مقدمه‌ای پرسید؛ «کاری که می‌کنید چه فایده‌ای دارد؟» مواجهه با چنین پرسشی در میانه‌ی پویش ظرف غذا برای یافتن پاره‌ای مرغ در دریایی از دانه‌های برنج حقیقتا وضعیتی غریب بود...
چندی پیش در حین تناول شام در جلسه‌ای نیمه‌رسمی، ناگهان شخص به ظاهر موجهی که در سمت راستم مستقر بود، بدون هیچ مقدمه‌ای پرسید؛ «کاری که می‌کنید چه فایده‌ای دارد؟» مواجهه با چنین پرسشی در میانه‌ی پویش ظرف غذا برای یافتن پاره‌ای مرغ در دریایی از دانه‌های برنج حقیقتا وضعیتی غریب بود.
پس از مکثی کوتاه، به خود آمدم و گفتم: «فایده‌ی‌ خاصی ندارد!» شاید انتظار داشتم که پاسخ سرد من نقطه‌ی پایان این مکالمه باشد، اما این تنها نقطه‌ی آغازی بود بر بحثی طولانی.
پس از دقایقی از آغاز این بحث، متوجه شدم که این پرسش‌گر، مهندسی کاربلد است (البته استنباط کاربلدی تنها حاصل خوش‌بینی ذاتی من است؛ چراکه نه بحث به نکات باریک مهندسی راه و ساختمان کشید و نه من سررشته‌ای از آن حوزه داشته و دارم تا توانایی این دوست را محک زنم). برای او کمی عجیب می‌آمد که چرا فردی در حوزه‌ای تحت عنوان «تکامل زیستی» تخصص دارد و مهم‌تر از آن، این که چنین «متخصص تکاملی» توانایی حل چه مشکلاتی را دارد.
شاید بهتر این ‌بود که یکی از پاسخ‌های کلیشه‌ای در باب سودمندی علوم پایه را تحویل این شخص می‌دادم.  برخی متخصصان و علمای علوم پایه در این عصر که کیمیای علم به ثروت و شرکت‌های دانش‌بنیان رواج دارد، چنان به هراس می‌افتند که به هر شکلی برای توجیه حوزه‌ی کاری خود تلاش می‌کنند و در برابر چنین پرسش‌هایی در چشم برهم‌ زدنی فهرستی بلندبالا از مزایای پژوهش‌های علوم پایه تهیه می‌کنند.
من هم شاید می‌بایست در پاسخ آن مهندس شریف، به بحثی عریض و طویل در خصوص مقاومت باکتری‌ها به آنتی‌بیوتیک‌های متفاوت و فایده‌ی رویکردی تکاملی در حل این مسئله می‌پرداختم یا خطابه‌ای در باب اهمیت نگرش تکاملی در تشکیل تومورها، به واسطه‌ی اثر انتخاب طبیعی در رقابت میان سلول‌های سرطانی تومور می‌پرداختم. پاسخ من اما چیزی نبود مگر این‌که «علم من فایده‌ خاصی ندارد.»
آیا علم ‌باید به حل مسئله معطوف باشد؟ افرادی که پاسخ چنین پرسشی را بدون چون و چرا مثبت می‌انگارند، از منظر راقم این سطور، اساساً تفاوت فناوری و علم را نمی‌دانند. فنا‌وری از بسیاری جهات روشی است برای تبدیل جهان موجود به جهانی ایدئال؛ ترجمه‌ی آرزو‌های ما - در معنای بسیط آن- به مصنوعاتی که نمود آن آرزو‌ها هستند. با چنین تعریفی قصد فروکاهیدن و ساده‌انگاشتن فنا‌وری را ندارم، بلکه برآنم تفاوت ذاتی رویکرد فنا‌ورانه را با رویکرد علمی متذکر شوم. شاید خواننده‌ی این سطور چنین مرزبندی سفت و سختی را میان فنا‌وری و علم برنتابد؛ چراکه بسیاری از دستاوردهای علمی، به ویژه دستاوردهای دهه‌های اخیر، به واسطه‌ی طراحی ابزارهایی مناسب میسر شده‌اند، اما از نظر من، این که علم با فنا‌وری به هدف خود ‌برسد تناقضی با غایت‌های متفاوت این دو رویکرد ندارد.
اما چرا علم ‌باید غایتی تمیز از فنا‌وری داشته باشد؟ آخر مگر «توصیف چرایی پدیده‌های طبیعی» را نمی‌توان با  «حل مشکلات انسان» جابه‌جا کرد. حتی شاید کسی پیشنهاد کند که هدف دوم اخلاقی‌تر نیز هست؛ چراکه توصیف چرایی تنوع بالای زیستی مگس سرکه یا اندازه‌گیری انرژی تاریک در کیهان جز به کار گروهی خاص و نسبتا انگشت شمار از متخصصان نمی‌آید، اما حل مشکل ترافیک تهران یا ابداع نرم‌افزاری برای سودبردن از پیک موتوری برای عامه‌ی مردم سودمند خواهد بود. شاید در برخی مکاتب اخلاقی موجه، چون مکتب سودمندگرایی (Utiliterianism)، بتوان از چنین چرتکه‌ی اخلاقی استفاده کرد تا نشان داد که سود عامه‌ی مردم بر سود شماری از دانشمندان حوزه‌ی علمی خاص باید بچربد. من نیز بر این باور نیستم که پژوهش‌های علمی لزوما سودی به جامعه خواهند رساند؛ گرچه جرقه‌ی اولیه‌ی شماری از مزایای دنیای جدید، ماحصل کنجکاوی‌های به ظاهر ناموجه تعداد کمی دانشمند بود.
تصور من این است که دیدگاه علمی، که شاید قدمتی به قدمت فرهنگ انسان داشته باشد، نه نیازی به توجیه وجودی دارد و نه نیاز به تولید فنا‌وری. علم ‌‌ورزیدن زکات نعمت خودآگاهی است؛ چراکه تا جایی که ما می‌دانیم، جاندار دیگری روی این کره‌ی خاکی وجود نداشته و ندارد که فعالیت‌های اساسی زندگی خود چون غذایابی، جفت‌یابی، لانه سازی و امثالهم را حتی برای لحظاتی کوتاه متوقف کند تا از خود بپرسد که هدف وجودیش چیست و چرا محیط اطرافش با چنین پدیده‌های طبیعی انباشته شده ‌است. تنها ما هستیم که علت وجود سنگ‌ریزه‌ها و سوسک‌ها و دایناسورها و ستاره‌‌های نوترونی را از خود می‌پرسیم. از این منظر، علم‌ورزی همان‌قدر نیازمند توجیه است که شعرگویی و داستان نویسی و نغمه سرایی: برخی افعال انسانی مسئله‌ی خاصی را حل نمی‌کنند یا در قشری‌ترین نگاه، به کار هیچ‌ کس نمی‌آیند، اما با دوری از این قسم فعالیت‌ها، انسانیت ماست که ذره‌ذره رنگ می‌بازد تا جایی که حیات فکری ما از منظر آیندگانی که لزوما از گونه‌ی ما نیستند، تفاوتی معنادار با حیات فکری موریانه‌هایی که به ساخت قلاعی زیبا می‌پردازند، نخواهد داشت.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code